تبلیغات
قالب در دست ساخت است و به دلیل پاره ای تغییرات ممکن است نمایش محتوا با مشکل همراه باشد
قالب در دست ساخت است و به دلیل پاره ای تغییرات ممکن است نمایش محتوا با مشکل همراه باشد
,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img img img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

به دلیل پاره ای تغییرات ممکن است نمایش محتوا با مشکل همراه باشد
به زودی مشکلات برطرف خواهد شد
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
1390/07/29 ساعت 16:19

 


دوباره و پس از دو سال وقفه وبلاگ را بروز خواهم کرد

از همه ی شما بابت حمایت و دلگرمی ها سپاسگزارم

اشکالاتی در شعرخوانی ها و دانلودها بوجود آمده که اصلاح خواهم کرد




بایگانی وبلاگ

طبقه بندی مطالب وبلاگ بر اساس نام نویسنده ، موضوع ، کتاب و آلبوم


حافظ
  • شعر خوانی

احمد شاملو

  • شعرخوانی

عرفان نظرآهاری
  • شعر

گزیده ی کتاب " چای با طعم خدا "

کتاب " روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس "

  • داستان
1390/08/1 ساعت 13:22

خوابید آفتاب و جهان خوابید

از برجِ فار ، مرغکِ دریا ، باز

چون مادری به مرگِ پسر ، نالید

 

گرید به زیرِ چادرِ شب ، خسته

دریا به مرگِ بختِ من ، آهسته

 

 

سر کرده باد سرد ، شب آرام است

از تیره آب ـ در افقِ تاریک ـ

با قارقارِ وحشی اردک‌ها

آهنگِ شب به گوشِ من آید ؛ لیک

در ظلمتِ عبوسِ لطیفِ شب

من در پیِ نوای گُمی هستم

زین‌رو، به ساحلی که غم‌افزای است

از نغمه‌های دیگر سرمستم

 

 

می‌گیرَدَم ز زمزمه‌ی  تو، دل

دریا ! خموش باش دگر!

                             دریا ،

با نوحه‌های زیرِ لبی ، امشب

خون می‌کنی مرا به جگر  ...

                                   دریا !

خاموش باش ! من ز تو بیزارم

وز آه‌های سردِ شبانگاهت

وز حمله‌های موجِ کف‌آلودت

وز موج‌های تیره‌ی جانکاهت ...

 

 

ای دیده‌ی دریده‌ی سبزِ سرد!

شب‌های مه‌گرفته‌ی دم‌کرده ،

ارواحِ دورمانده‌ی مغروقین

با جثه‌ی کبودِ ورم‌ کرده

بر سطحِ موج‌دارِ تو می‌رقصند ...

 

با ناله‌های مرغِ حزینِ شب

این رقصِ مرگ ، وحشی و جان‌فرسا ست

از لرزه‌های خسته‌ی این ارواح

عصیان و سرکشی و غضب پیدا ست

 

ناشادمان به‌ شادی محکومند

بیزار و بی‌اراده و رُخ ‌درهم

یکریز می‌کشند ز دل فریاد

یکریز می‌زنند دو کف بر هم

 

لیکن ز چشم ، نفرتشان پیدا ست

از نغمه‌هایشان غم و کین ریزد

رقص و نشاطشان همه در خاطر

جای طرب عذاب برانگیزد

 

با چهره‌های گریان می‌خندند ،

وین خنده‌های شکلک نابینا

بر چهره‌های ماتم‌شان نقش است

چون چهره‌ی جذامی ، وحشت‌زا

 

خندند مسخ‌گشته و گیج و منگ ،

مانندِ مادری که به امرِ خان

بر نعشِ چاک‌چاکِ پسر خندد

ساید ولی به دندان‌ها ، دندان !

 

 

خاموش باش ، مرغکِ دریایی !

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بمیرد شب

بگذار در سکوت سرآید شب

 

بگذار در سکوت به گوش آید

در نورِ رنگ‌رفته و سردِ ماه

فریادهای ذلّه‌ی محبوسان

از محبسِ سیاه ...

 

 

خاموش باش ، مرغ ! دمی بگذار

امواجِ سرگران ‌شده بر آب ،

کاین خفتگان مُرده ، مگر روزی

فریادِشان برآورد از خواب

 

 

 خاموش باش ، مرغکِ دریایی !

بگذار در سکوت بماند شب

بگذار در سکوت بجنبد موج

شاید که در سکوت سرآید تب !

 

 

خاموش شو ، خموش ! که در ظلمت

اجساد رفته‌رفته به جان آیند

وندر سکوتِ مدهشِ زشتِ شوم

کم‌کم ز رنج‌ها به زبان آیند

 

بگذار تا ز نورِ سیاهِ شب

شمشیرهای آخته ندرخشد

خاموش شو ! که در دلِ خاموشی

آوازشان سرور به دل بخشد

 

خاموش باش، مرغکِ دریایی !

بگذار در سکوت بجنبد مرگ ...

 

۲۱ شهریور ۱۳۲۷



احمد شاملو

از دفتر شعر "آهن ها و احساس"



1390/07/30 ساعت 16:10

برای ادیب خوانساری و سِحرِ صدایش


مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت

شب ، چرایی گفت و خواب از سر گرفت

مرغ ، وایی کرد ، پر بگشود و بست

راه شب نشناخت ، در ظلمت نشست

 

من همان مرغم ، به ظلمت باژگون

نغمه‌اش وای ، آب‌خوردش جوی خون

دانه‌اش در دام تزویر فلک

لانه بر گهواره‌ی جنبان شک

 

لانه می‌جنبد وز او ارکان مرغ ،

ژیغ ژیغش می ‌خراشد جان مرغ

 

ای خدا ! گر شک نبودی در میان

کی چنین تاریک بود این خاکدان ؟

گر نه تن زندان تردید آمدی

شب پر از فانوس خورشید آمدی

 

من همان مرغم که وای آواز او

سوز مأیوسان همه از ساز او

او ز شب در وای و شب دلشاد از او ست

شب ، خوش از مرغی که در فریاد از او ست

گاه بالی می‌زند در قعر آن

گاه وایی می‌کشد از سوز جان

 

خود اگر شب سرخوش از وای اش نبود

لاجرم این بند بر پایش نبود

 

وای اگر تابد به زندانبان ریش

آفتاب عشقی از محبوس خویش !

 

من همان مرغم ، نه افزونم نه کم

قایقی سرگشته بر دریای غم :

گر امیدم پیش راند یک نفس

روح دریایم کشاند بازپس

 

گر امیدم وانهد با خویشتن

مدفن دریای بی ‌پایان و ، من !

ور نه خود بازم نهد دریای پیر

گو بیا ، امید ! و پارویی بگیر !

 

خود نه از امید رستم نی ز غم

وین میان خوش دست‌ و پایی می‌ زنم

 

من همان مرغم که پر بگشود و بست

ره ز شب نشناخت ، در ظلمت نشست

نه‌ش غم جان است و نه‌ش پروای نام

می‌ زند وایی به ظلمت ، والسلام



احمد شاملو

از دفتر شعر "باغ آینه"

1390/07/30 ساعت 16:02

در این‌ جا چار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، در هر نقب چندین حجر ، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

از این زنجیریان ، یک تن ، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه‌ یی کشته است

از این مردان ، یکی، در ظهر تابستان سوزان ، نان فرزندان خود را ، بر سر برزن ، به خون نان‌فروش 

سخت دندان‌ گرد آغشته‌ ست

 

از اینان ، چند کس در خلوت یک روز باران‌ ریز بر راه ربا خواری نشسته‌ اند

کسانی در سکوت کوچه از دیوار کوتاهی به روی بام جسته‌ اند

کسانی نیم‌شب ، در گورهای تازه ، دندان طلای مردگان را می‌ شکسته ‌اند

 

من اما هیچ‌کس را در شبی تاریک و توفانی

نکشته‌ام

من اما راه بر مرد ربا خواری

نبسته‌ام

من اما نیمه ‌های شب

ز بامی بر سر بامی نجسته ‌ام

 

در این‌جا چار زندان است

به هر زندان دوچندان نقب و در هر نقب چندین حجره ، در هر حجره چندین مرد در زنجیر ...

 

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می‌دارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد

 

من اما ، در زنان چیزی نمی‌یابم ــ گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان ، خاموش ــ

من اما، در دل کهسار رویاهای خود ،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف‌ های بیابانی که می رویند و می‌ پوسند و می ‌خشکند و 

می‌ ریزند ، با چیزی ندارم گوش

مرا گر خود نبود این بند ، شاید بامدادی ، همچو ‌یادی دور و لغزان، می‌گذشتم از تراز خاک سرد 

پست ...

 

جرم این است !

جرم این است !



احمد شاملو

از دفتر شعر "باغ آینه"

1390/07/30 ساعت 15:44

در دوردست ، آتشی اما نه دودناک

در ساحل شکفته‌ ی دریای سرد شب

پر شعله می‌ فروزد

 

آیا چه اتفاق ؟

کاخی‌ ست سربلند که می‌ سوزد ؟

یا خرمنی ــ که مانده ز کینه

در آتش نفاق ــ ؟

 

هیچ اتفاق نیست !

 

در دوردست ، آتشی اما نه دودناک

در ساحل شکفته‌ی شب شعله می ‌زند؛

وین‌ جا ، کنار ما ، شب هول است

در کار خویش گرم

وز قصه باخبر

او را لجاجتی‌ ست که، با هرچه پیش دست ،

روی سیاه را

سازد سیاه ‌تر

 

آری ! در این کنار

هیچ اتفاق نیست :

 

در دوردست آتشی اما نه دودناک ،

وین‌ جای دودی از اثر یک چراغ نیست !



احمد شاملو

از دفتر شعر "باغ آینه"


1390/07/30 ساعت 15:44

برف نو ، برف نو، سلام ، سلام !

بنشین ، خوش نشسته ‌ای بر بام

 

پاکی آوردی ــ ای امید سپید ! ــ

همه آلودگی ‌ست این ایام

 

راه شومی‌ ست می‌ زند مطرب

تلخ ‌واری‌ ست می ‌چکد در جام

اشک‌ واری‌ ست می‌ کشد لبخند

ننگ ‌واری ‌ست می ‌تراشد نام

 

شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار ،

نقش همرنگ می‌زند رسام

 

مرغ شادی به دام گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام !

ره به هموارْجای دشت افتاد

ای دریغا که بر نیاید گام !

 

تشنه آن جا به خاک مرگ نشست

کآتش از آب می‌کند پیغام !

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع بر گرفته‌ایم از کام ...

 

خام سوزیم ، الغرض ، بدرود !

تو فرود آی ، برف تازه ، سلام !



احمد شاملو

از دفتر شعر "باغ آینه"


img