تبلیغات
قالب در دست ساخت است و به دلیل پاره ای تغییرات ممکن است نمایش محتوا با مشکل همراه باشد
قالب در دست ساخت است و به دلیل پاره ای تغییرات ممکن است نمایش محتوا با مشکل همراه باشد
,, خوش آمدید,, ما را از نظرات ارزشمند خود مطلع کنید
img img img
درباره سایت
مشاهده مطالب سایت

درباره سایت

درباره ما

به دلیل پاره ای تغییرات ممکن است نمایش محتوا با مشکل همراه باشد
به زودی مشکلات برطرف خواهد شد
img img img
سخن روز
بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست.
‐ حضرت علی علیه‌السلام
خداوندا مرا از کسانی قرار دِه که دنیاشان را برای دینشان میفروشند نه دینشان را برای دنیاشان.
‐ دکتر علی شریعتی
آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.
‐ مترلینگ

امکانات سایت

مطالب سایت

img img img
1390/07/29 ساعت 16:19

 


دوباره و پس از دو سال وقفه وبلاگ را بروز خواهم کرد

از همه ی شما بابت حمایت و دلگرمی ها سپاسگزارم

اشکالاتی در شعرخوانی ها و دانلودها بوجود آمده که اصلاح خواهم کرد




بایگانی وبلاگ

طبقه بندی مطالب وبلاگ بر اساس نام نویسنده ، موضوع ، کتاب و آلبوم


حافظ
  • شعر خوانی

احمد شاملو

  • شعرخوانی

عرفان نظرآهاری
  • شعر

گزیده ی کتاب " چای با طعم خدا "

کتاب " روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس "

  • داستان
1393/11/11 ساعت 17:29

تلخیِ این اعتراف چه سوزاننده است که مردی گشن و خشم‌آگین
در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه‌های پُرطبل‌اش
دردناک و تب‌آلود از پای درآمده است. ــ
مردی که شب‌همه‌شب در سنگ‌های خاره گُل می‌تراشید
و اکنون
پُتکِ گرانش را به سویی افکنده است
تا به دستانِ خویش که از عشق و امید و آینده تهی‌ست فرمان دهد:
 
»ــ کوتاه کنید این عبث را، که ادامه‌ی آن ملال‌انگیز است
    چون بحثی ابلهانه بر سرِ هیچ و پوچ...
   
کوتاه کنید این سرگذشتِ سمج را که در آن، هر شبی
    در مقایسه چون لجنی‌ست که در مردابی ته‌نشین شود! « 

من جویده شدم
و ای افسوس که به دندانِ سبعیت‌ها
و هزار افسوس بدان خاطر که رنجِ جویده شدن را به‌گشاده‌رویی تن در دادم
چرا که می‌پنداشتم بدین‌گونه، یارانِ گرسنه را در قحط‌سالی این‌چنین
از گوشتِ تنِ خویش طعامی می‌دهم
و بدین رنج سرخوش بوده‌ام
و این سرخوشی فریبی بیش نبود؛
یا فروشدنی بود در گندابِ پاکنهادیِ خویش
یا مجالی به بی‌رحمیِ ناراستان.
و این یاران دشمنانی بیش نبودند
ناراستانی بیش نبودند.
  □
من عمله‌ی مرگِ خود بودم
و ای دریغ که زندگی را دوست می‌داشتم!
آیا تلاشِ من یکسر بر سرِ آن بود
تا ناقوسِ مرگِ خود را پُرصداتر به نوا درآورم؟
من پرواز نکردم
من پَرپَر زدم!
  □
در پسِ دیوارهای سنگیِ حماسه‌های من
همه آفتاب‌ها غروب کرده‌اند.
این سوی دیوار، مردی با پُتکِ بی‌تلاش‌اش تنهاست،
به دست‌های خود می‌نگرد
و دست‌هایش از امید و عشق و آینده تهی‌ست.
این سوی شعر، جهانی خالی، جهانی بی‌جنبش و بی‌جنبده، تا ابدیت گسترده است
گهواره‌ی سکون، از کهکشانی تا کهکشانی دیگر در نوسان است
ظلمت، خالیِ سرد را از عصاره‌ی مرگ می‌آکند
و در پُشتِ حماسه‌های پُرنخوت
                                     مردی تنها
                                                بر جنازه‌ی خود می‌گرید
 

۵ آذرِ ۱۳۳۴

 

1393/11/11 ساعت 12:20

بر آن فانوس که‌ش دستی نیفروخت
بر آن دوکی که بر رَف بی‌صدا ماند
بر آن آیینه‌ی زنگار بسته
بر آن گهواره که‌ش دستی نجنباند


بر آن حلقه که کس بر در نکوبید
بر آن در که‌ش کسی نگشود دیگر
بر آن پله که بر جا مانده خاموش
کس‌اش ننهاده دیری پای بر سر ــ


بهارِ منتظر بی‌مصرف افتاد!
به هر بامی درنگی کرد و بگذشت
به هر کویی صدایی کرد و اِستاد
ولی نامد جواب از قریه، نز دشت.


نه دود از کومه‌یی برخاست در ده
نه چوپانی به صحرا دَم به نی داد
نه گُل رویید، نه زنبور پر زد
نه مرغِ کدخدا برداشت فریاد.


به صد امید آمد، رفت نومید
بهار ــ آری بر او نگشود کس در.
درین ویران به رویش کس نخندید
کس‌اش تاجی ز گُل ننهاد بر سر.


کسی از کومه سر بیرون نیاورد
نه مرغ از لانه، نه دود از اجاقی.
هوا با ضربه‌های دف نجنبید
گُلی خودروی برنامد ز باغی.


نه آدم‌ها، نه گاوآهن، نه اسبان
نه زن، نه بچه... ده خاموش، خاموش.
نه کبک‌انجیر می‌خوانَد به دره
نه بر پسته شکوفه می‌زند جوش.


به هیچ ارابه‌یی اسبی نبستند
سرودِ پُتکِ آهنگر نیامد
کسی خیشی نبُرد از ده به مزرع
سگِ گله به عوعو در نیامد.


کسی پیدا نشد غمناک و خوشحال
که پا بر جاده‌ی خلوت گذارد
کسی پیدا نشد در مقدمِ سال
که شادان یا غمین آهی بر آرد.


غروبِ روزِ اول لیک، تنها
درین خلوتگهِ غوکانِ مفلوک
به یادِ آن حکایت‌ها که رفته‌ست
ز عمقِ برکه یک دَم ناله زد غوک...


بهار آمد، نبود اما حیاتی
درین ویران‌سرای محنت‌آور
بهار آمد، دریغا از نشاطی
که شمع افروزد و بگشایدش در!

۱۳۲۸

1393/11/11 ساعت 12:17

در زیرِ تاقِ عرش، بر سفره‌ی زمین
در نور و در ظلام
در های‌وهوی و شیونِ دیوانه‌وارِ باد
در چوبه‌های دار
در کوه و دشت و سبزه
در لُجِّه‌های ژرف، تالاب‌های تار
در تیک و تاکِ ساعت
در دامِ دشمنان
در پرده‌ها و رنگ‌ها، ویرانه‌های شهر
در زوزه‌ی سگان
در خون و خشم و لذت
در بی‌غمی و غم
در بوسه و کنار، یا در سیاهچال
در شادی و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شیب
در برکه‌های خون
در منجلابِ یأس
در چنبرِ فریب
در لاله‌های سُرخ
در ریگزارِ داغ
در آب و سنگ و سبزه و دریا و دشت و رود
در چشم و در لبانِ زنانِ سیاه‌موی
در بود
در نبود،
هر جا که گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا که مرگ هست
هر جا که رنج می‌بَرَد انسان ز روز و شب
هر جا که بختِ سرکش فریاد می‌کشد
هر جا که درد روی کند سوی آدمی
هر جا که زندگی طلبد زنده را به رزم،
بیرون کش از نیام
از زور و ناتوانی‌ خود هر دو ساخته
تیغی دو دَم!

ملهم از «لوک دوکن»
۱۳۲۷


1393/11/10 ساعت 22:54

به شن‌ـ‌چو، رفیقِ ناشناسِ کُره‌یی

شن ــ چو!
            کجاست جنگ؟
در خانه‌ی تو
              در کُره
                      در آسیای دور؟
اما تو
      شن
          برادرکِ زردْپوستم!
هرگز جدا مدان
زان کلبه‌ی حصیرِ سفالین‌بام
بام و سرای من.
پیداست
         شن
             که دشمنِ تو دشمنِ من است
وان اجنبی که خوردنِ خونِ تو راست مست
از خونِ تیره‌ی پسرانِ من
باری
    به میلِ خویش
                     نَشویَد دست!



نیزارهای درهمِ آن سوی رودِ هان؟
مرداب‌های ساحلِ مرموزِ رودِ زرد؟
شن ـ چو! کجاست جای تو پس، سنگرِ تو پس
در مزرعِ نبرد؟
کوهِ بلندِ این طرفِ جن‌سان
شنزارهای پُرخطرِ چو ـ ‌زن
یا حفظِ شهرِ ساقطِ سو ـ ‌وان؟
در کشتزار خواهی جنگید
یا زیرِ بام‌های سفالین
                         که گوشه‌هاش
مانندِ چشمِ تازه‌عروسَت مورب است؟
یا زیرِ آفتابِ درخشان؟
یا صبحدَم
          که مرغکِ باران
بر شاخِ دارچینِ کهنسال
فریاد می‌زند؟
یا نیمه‌شب که در دلِ آتش
                                درختِ شونگ
در جنگلِ هه ‌ـ ‌ای ‌ـ ‌جو دَرانَد شکوفه‌هاش؟
هر جا که پیکرِ تو پناه است صلح را
با توست قلبِ ما.
آن دَم که همچو پارچه‌سنگی به آسمان
از انفجارِ بمب
پرتاب می‌شوی،
وانگه که چون زباله به دریا می‌افکنی
بیگانه‌ی پلیدِ بشرخوارِ پست را،
با توست قلبِ ما.



لیکن
     رفیق!
           شن ــ چو!
هرگز مبر ز یاد و بخوان
در فتح و در شکست
هر جا که دست داد
                        سرودِ بزرگ را:
آهنگِ زنده‌یی که رفیقانِ ناشناس
یارانِ رو سپید و دلیرِ فرانسه
اِستاده مقابلِ جوخه‌ی آتش سروده‌اند ــ
آهنگِ زنده‌یی که جوانانِ آتنی
با ضربِ تازیانه‌ی دژخیم
قصابِ مُرده‌خوار، گریدی
خواندند پُرطنین ــ
آهنگِ زنده‌یی که به زندان‌ها
زندانیانِ پُردل و آزاده‌ی جنوب
با تارهای قلبِ پُرامید و پُرتپش
پُرشور می‌نوازند ــ
آهنگِ زنده‌یی
کان در شکست و فتح
بایست خواند و رفت
بایست خواند و ماند!



شن ــ چو
           بخوان!
                  بخوان!
آوازِ آن بزرگْ‌دلیران را
آوازِ کارهای گِران را
آوازِ کارهای مربوط با بشر، مخصوص با بشر
آوازِ صلح را
آوازِ دوستانِ فراوانِ گم‌شده
آوازهای فاجعه‌ی بلزن و داخاو
آوازهای فاجعه‌ی وی‌یون
آوازهای فاجعه‌ی مون واله ری‌ین
آوازِ مغزها که آدولف هیتلر
بر مارهای شانه‌ی فاشیسم می‌نهاد،
آوازِ نیروی بشرِ پاسدارِ صلح
کز مغزهای سرکشِ داونینگ استریت
حلوای مرگِ بَرده‌فروشانِ قرنِ ما را
آماده می‌کنند،
آوازِ حرفِ آخر را
                  نادیده دوستم
شن ــ چو
           بخوان
                 برادرکِ زردْپوست‌ام

16 تیر 1330

1393/11/10 ساعت 22:48

نه آبش دادم

نه دعایی خواندم،

خنجر به گلویش نهادم

و در احتضاری طولانی

او را کُشتم.

 

به او گفتم:

            «ــ به زبانِ دشمن سخن می‌گویی!»

 

و او را

کُشتم!

 

 

 نامِ مرا داشت

و هیچ‌کس همچُنُو به من نزدیک نبود،

و مرا بیگانه کرد

                 با شما،

با شما که حسرتِ نان

پا می‌کوبد در هر رگِ بی‌تابِتان.

 

و مرا بیگانه کرد

                 با خویشتنم

که تن‌ْپوش‌اش حسرتِ یک پیراهن است.

 

و خواست در خلوتِ خود به چارمیخم بکشد.

من اما مجالش ندادم

و خنجر به گلویش نهادم.

آهنگی فراموش شده را در تنبوشه‌ی گلویش قرقره کرد

و در احتضاری طولانی

شد سَرد

و خونی از گلویش چکید

                            به زمین،

یک قطره

همین!

 

خونِ آهنگ‌های فراموش‌شده

                                   نه خونِ «نه!»،

خونِ قادیکلا

              نه خونِ «نمی‌خواهم!»،

خونِ «پادشاهی که چِل‌تا پسر داشت»

نه خونِ «ملتی که ریخت و تاجِ ظالمو از سرش ورداشت»،

خونِ کَلپَتر

یک قطره.

خونِ شانه بالا انداختن، سر به زیر افکندن،

خونِ نظامی‌ها ــ وقتی که منتظرِ فرمانِ آتش‌اند ــ ،

خونِ دیروز

خونِ خواستنی به رنگِ ندانستن

                      به رنگِ خونِ پدرانِ داروین

                      به رنگِ خونِ ایمانِ گوسفندِ قربانی

                      به رنگِ خونِ سرتیپ زنگنه

و نه به رنگِ خونِ نخستین ماهِ مه

و نه به رنگِ خونِ شما همه

که عشقِتان را نسنجیده بودم!

 

 □

 

 به زبانِ دشمن سخن می‌گفت

اگرچه نگاهش دوستانه بود،

و همین مرا به کشتنِ او واداشت...

 

 □

 

 در رؤیای خود بود...

به من گفت او: «لرزشی باشیم در پرچم،

                     پرچمِ نظامی‌های ارومیه!»

بدو گفتم من: «نه!

                      خنجری باشیم

                      بر حنجره‌شان!»

به من گفت او: «باید

                        به دارِشان آویزیم!»

بدو گفتم من: «بگذار

                         از دار

                              به زیرِمان آرند!»

 

به من گفت او: « لبی باید بوسید.»

بدو گفتم من: « لبِ مارِ شکست را، رسوایی را!»...

 

لرزید و از رؤیایش به درآمد.

من خندیدم

او رنجید

و پُشتش را به من کرد...

 

فرانکو را نشانش دادم

و تابوتِ لورکا را

و خونِ تنتورِ او را بر زخمِ میدانِ گاوبازی.

و او به رؤیای خود شده بود

و به آهنگی می‌خواند که دیگر هیچ‌گاه

به خاطره‌ام بازنیامد.

آن وقت، ناگهان خاموش ماند

چرا که از بیگانگی‌ِ صدای خود

که طنینش به صدای زنجیرِ بردگان می‌مانِست

به شک افتاده بود.

و من در سکوت

او را کُشتم.

آبش نداده، دعایی نخوانده

خنجر به گلویش نهادم

و در احتضاری طولانی

او را کُشتم

            ــ خودم را ــ

و در آهنگِ فراموش شده‌اش

کفنش کردم،

در زیرزمینِ خاطره‌ام

دفنش کردم.

 

 □

 

 او مُرد

      مُرد

         مُرد...

 

و اکنون

        این منم

                پرستنده‌ی شما

ای خداوندانِ اساطیرِ من!

 

اکنون این منم، ای سرهای نابه‌سامان!

نغمه‌پردازِ سرود و درودِتان.

 

اکنون این منم

                من

بستریِ تخت‌خوابِ بی‌خوابی‌ِ شما

و شمایید

          شما

رقاصِ شعله‌یی بر فانوسِ آرزوی من.

 

اکنون این منم

و شما...

 

و خونِ اصفهان

خونِ آبادان

در قلبِ من می‌زند تنبور،

و نَفَسِ گرم و شورِ مردانِ بندرِ معشور

در احساسِ خشمگینم

                          می‌کشد شیپور.

 

اکنون این منم

و شما ــ مردانِ اصفهان! ــ

که خونِتان را در سُرخیِ گونه‌ی دخترِ پادشاه

بر پرده‌ی قلم‌کارِ اتاقم پاشیده‌اید.

 

اکنون این منم

و شما ــ بیمارانِ کار! ــ

که زهرِ سُرخِ اعتصاب را

جانشینِ داروی مزدِ خود می‌کنید به‌ناچار.

 

اکنون این منم

و شما ــ یارانِ آغاجاری! ــ

که جوانه می‌زند عرقِ فقر بر پیشانیِتان

در فروکشِ تبِ سنگینِ بیکاری.

 

 

اکنون این منم

با گوری در زیرزمینِ خاطرم

که اجنبیِ خویشتنم را در آن به خاک سپرده‌ام

در تابوتِ آهنگ‌های فراموش شده‌اش...

 

اجنبی‌ِ خویشتنی که

من خنجر به گلویش نهاده‌ام

و او را کشته‌ام در احتضاری طولانی،

و در آن هنگام

نه آبش داده‌ام

نه دعایی خوانده‌ام!

 

اکنون

این

منم!

 

۳ تیر ۱۳۳۰

 

img