تبلیغات
قالب در دست ساخت است و به دلیل پاره ای تغییرات ممکن است نمایش محتوا با مشکل همراه باشد
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
پست ثابت ( فهرست محتوایی وبلاگ )

 


دوباره و پس از دو سال وقفه وبلاگ را بروز خواهم کرد

از همه ی شما بابت حمایت و دلگرمی ها سپاسگزارم

اشکالاتی در شعرخوانی ها و دانلودها بوجود آمده که اصلاح خواهم کرد




بایگانی وبلاگ

طبقه بندی مطالب وبلاگ بر اساس نام نویسنده ، موضوع ، کتاب و آلبوم


حافظ
  • شعر خوانی

احمد شاملو

  • شعرخوانی

عرفان نظرآهاری
  • شعر

گزیده ی کتاب " چای با طعم خدا "

کتاب " روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس "

  • داستان


شعر "گل‌کو" احمد شاملو

شب ندارد سرِ خواب.

 

می‌دود در رگِ باغ

باد، با آتشِ تیزابش، فریادکشان.

 

پنجه می‌ساید بر شیشه‌ی در

شاخِ یک پیچکِ خشک

از هراسی که ز جایش نرباید توفان.

 

 

من ندارم سرِ یأس

با امیدی که مرا حوصله داد.

 

باد بگذار بپیچد با شب

بید بگذار برقصد با باد.

 

گل‌کو می‌آید

گل‌کو می‌آید خنده‌به‌لب.

 

 

گل‌کو می‌آید، می‌دانم،

با همه خیرگیِ باد

                      که می‌اندازد

پنجه در دامانش

روی باریکه‌ی راهِ ویران،

 

گل‌کو می‌آید

با همه دشمنیِ این شبِ سرد

که خطِ بیخودِ این جاده را

می‌کند زیرِ عبایش پنهان.

 

 

شب ندارد سرِ خواب،

شاخِ مأیوسِ یکی پیچکِ خشک

پنجه بر شیشه‌ی در می‌ساید.

 

من ندارم سرِ یأس،

زیرِ بی‌حوصلگی‌های شب، از دورادور

ضربِ آهسته‌ی پاهای کسی می‌آید.


1330


 




مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,
شعر "سفر" احمد شاملو

در قرمزِ غروب،
                 رسیدند
از کوره‌راهِ شرق، دو دختر، کنارِ من.
تابیده بود و تفته
                  مسِ گونه‌هایشان
و رقصِ زُهره که در گودِ بی‌تهِ شبِ چشمِشان بود
به دیارِ غرب
ره‌آوردِشان بود.
و با من گفتند:
«
ــ با ما بیا به غرب
 
من اما همچنان خواندم
و جوابی بدانان ندادم
و تمامِ شب را خواندم
تمامِ خالیِ تاریکِ شب را از سرودی گرم آکندم.
 

 
در ژاله‌بارِ صبح
                 رسیدند
از جاده‌ی شمال
                   دو دختر
                            کنارِ من.
لب‌هایشان چو هسته‌ی شفتالو
وحشی و پُرتَرَک بود
و ساق‌هایشان
با مرمرِ معابدِ هندو
                       می‌مانست
و با من گفتند:
«
ــ با ما بیا به راه...»
 
ولیکن من
لب فروبستم ز آوازی که می‌پیچیدم از آفاق تا آفاق
و بر چشمانِ غوغاشان نهادم ثقلِ چشمانِ سکوتم را
و نیمِ روز را خاموش ماندم
به زیرِ بارشِ پُرشعله‌ی خورشید، نیمی از گذشتِ روز را خاموش ماندم.
 

 
در قلبِ نیمروز
از کوره‌راهِ غرب
                 رسیدند چند مَرد...
خورشیدِ جُست‌وجو
در چشم‌هایشان متلألی بود
و فکِشان، عبوس
با صخره‌های پُرخزه می‌مانست.
 
در ساکتِ بزرگ به من دوختند چشم.
برخاستم ز جای، نهادم به راه پای، و در راهِ دوردست
سرودم شماره زد
با ضربه‌های پُرتپش‌اش
                           گام‌هایمان را.
 

 
بر جای لیک، خاطره‌ام گنگ
خاموش ایستاد
دنبالِ ما نگریست.
و چندان که سایه‌مان و سرودِ من
در راهِ پُرغبار نهان شد،
در خلوتِ عبوسِ شبانگاه
بر ماندگی و بی‌کسیِ خویشتن گریست.
 

1330



مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,
شعر "شعر ناتمام" احمد شاملو

سالم از سی رفت و، غلتک‌سان دَوَم

از سراشیبی کنون سوی عدم.

 

پیشِ رو می‌بینمش، مرموز و تار

بازوانش باز و جانش بی‌قرار.

 

جان ز شوقِ وصلِ من می‌لرزدش،

آبم و، او می‌گدازد از عطش.

 

جمله تن را باز کرده چون دهان

تا فروگیرد مرا، هم زآسمان.

 

آنک! آنک! با تنِ پُردردِ خویش

چون زنی در اشتیاقِ مردِ خویش.

 

لیک از او با من چه باشد کاستن؟

من که‌ام جز گورِ سرگردانِ من؟

 

من که‌ام جز باد و، خاری پیشِ رو؟

من که‌ام جز خار و، باد از پُشتِ او؟

 

من که‌ام جز وحشت و جرأت همه؟

من که‌ام جز خامُشی و همهمه؟

 

من که‌ام جز زشت و زیبا، خوب و بد؟

من که‌ام جز لحظه‌هایی در ابد؟

 

من که‌ام جز راه و جز پا توأمان؟

من که‌ام جز آب و آتش، جسم و جان؟

 

من که‌ام جز نرمی و سختی به‌هم؟

من که‌ام جز زندگانی، جز عدم؟

 

من که‌ام جز پایداری، جز گریز؟

جز لبی خندان و چشمی اشک‌ریز؟

 

ای دریغ از پای بی‌پاپوشِ من!

دردِ بسیار و لبِ خاموشِ من!

 

شب سیاه و سرد و، ناپیدا سحر

راه پیچاپیچ و، تنها رهگذر.

 

گُل مگر از شوره من می‌خواستم؟

یا مگر آب از لجن می‌خواستم؟

 

بارِ خود بردیم و بارِ دیگران

کارِ خود کردیم و کارِ دیگران...

 

ای دریغ از آن صفای کودنم

چشمِ دد فانوسِ چوپان دیدنم!

 

با تنِ فرسوده، پای ریش‌ریش

خستگان بردم بسی بر دوشِ خویش.

 

گفتم این نامردمانِ سفله‌زاد

لاجرم تنها نخواهندم نهاد،

 

لیک تا جانی به تن بشناختند

همچو مُردارم به راه انداختند...

 

ای دریغ آن خفّت از خود بردنم،

پیشِ جان، از خجلتِ تن مُردنم!

 

من سلام بی‌جوابی بوده‌ام

طرحِ وهم‌اندودِ خوابی بوده‌ام.

 

زاده‌ی پایانِ روزم، زین سبب

راهِ من یکسر گذشت از شهرِ شب.

 

چون ره از آغازِ شب آغاز گشت

لاجرم راهم همه در شب گذشت.

۱۳۳۵

 

 



مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,
شعر "دیدار واپسین" احمد شاملو

باران کُنَد ز لوحِ زمین نقشِ اشک پاک
آوازِ در، به نعره‌یِ توفان، شود هلاک
بیهوده می‌فشانی اشک این‌چنین به خاک
بیهوده می‌زنی به در، انگشتِ دردناک.

دانم که آنچه خواهی ازین بازگشت، چیست:
این در به صبر کوفتن، از دردِ بی‌کسی‌ست.
دانم که اشکِ گرمِ تو دیگر دروغ نیست:
چون مرهمی، صدای تو، با دردِ من یکی‌ست.

افسوس بر تو باد و به من باد! ازآن‌که، درد
بیمار و دردِ او را، با هم هلاک کرد.
ای بی‌مریض‌دارو! زان زخم‌خورده مَرد
یک لکه دود مانده و یک پاره سنگِ سرد!



۱۳۳۵/۴/۶

  


مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,
شعر "رنجِ دیگر" احمد شاملو

خنجرِ این بد، به قلبِ من نزدی زخم
گر همه از خوب هیچ با دلِتان بود،
دستِ نوازش به خونِ من نشدی رنگ
ناخنِتان گر نبود دشمنی‌آلود.

ورنه چرا بوسه خون چکانَدَم از لب
ورنه چرا خنده اشک ریزَدَم از چشم
ورنه چرا پاک‌چشمه آب دهد زهر
ورنه چرا مِهربوته غنچه دهد خشم؟

من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند
قصه‌ی این زخمِ دیرپای پُراز درد؟
لابد باید که هیچ گویم، ورنه
هرگز دیگر به عشق تن ندهد مرد!

۱۳۳۴



مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,

تعداد کل صفحات: 138