تبلیغات
قالب در دست ساخت است و به دلیل پاره ای تغییرات ممکن است نمایش محتوا با مشکل همراه باشد
 
آخرین مطالب
 
پیوندهای روزانه
پست ثابت ( فهرست محتوایی وبلاگ )

 


دوباره و پس از دو سال وقفه وبلاگ را بروز خواهم کرد

از همه ی شما بابت حمایت و دلگرمی ها سپاسگزارم

اشکالاتی در شعرخوانی ها و دانلودها بوجود آمده که اصلاح خواهم کرد




بایگانی وبلاگ

طبقه بندی مطالب وبلاگ بر اساس نام نویسنده ، موضوع ، کتاب و آلبوم


حافظ
  • شعر خوانی

احمد شاملو

  • شعرخوانی

عرفان نظرآهاری
  • شعر

گزیده ی کتاب " چای با طعم خدا "

کتاب " روی تخته سیاه جهان با گچ نور بنویس "

  • داستان


شعر "خفاش شب" خفاش شب

هرچند من ندیده‌ام این کورِ بی‌خیال

این گنگِ شب که گیج و عبوس است ــ

خود را به روشنِ سحر

                           نزدیک‌تر کند،

 

لیکن شنیده‌ام که شبِ تیره ــ هرچه هست ــ

آخر ز تنگه‌های سحرگه گذر کند...

 

 

زین‌روی در ببسته به خود رفته‌ام فرو

در انتظارِ صبح.

 

فریاد اگرچه بسته مرا راه بر گلو

دارم تلاش تا نکشم از جگر خروش.

 

اسپندوار اگرچه بر آتش نشسته‌ام

بنشسته‌ام خموش.

وز اشک گرچه حلقه به دو دیده بسته‌ام

پیچم به خویشتن که نریزد به دامنم.

 

 

دیری‌ست عابری نگذشته‌ست ازین کنار

کز شمعِ او بتابد نوری ز روزنم...

 

فکرم به جُست‌وجوی سحر راه می‌کشد

اما سحر کجا!

 

در خلوتی که هست،

نه شاخه‌یی ز جنبشِ مرغی خورَد تکان

نه باد روی بام و دری آه می‌کشد.

حتا نمی‌کند سگی از دور شیونی

حتا نمی‌کند خَسی از باد جنبشی...

 

غولِ سکوت می‌گزَدَم با فغانِ خویش

و من در انتظار

                 که خوانَد خروسِ صبح!

 

کشتی به شن نشسته به دریای شب مرا

وز بندرِ نجات

              چراغِ امیدِ صبح

سوسو نمی‌زند...

 

از شوق می‌کشم همه در کارگاهِ فکر

نقشِ پَرِ خروسِ سحر را

لیکن دوامِ شب همه را پاک می‌کند.

می‌سازمش به دل همه

                             اما دوامِ شب

در گورِ خویش

                ساخته‌ام را

در خاک می‌کند.

 

 

هست آنچه بوده است:

 

شوقِ سحر نمی‌دمد اندر فلوتِ خویش

خفاشِ شب نمی‌خورَد از جای خود تکان.

شاید شکسته پای سحرخیزِ آفتاب

شاید خروس مرده که مانده‌ست از اذان.

 

مانده‌ست شاید از شنوایی دو گوشِ من:

خوانده خروس و بی‌خبر از بانگِ او منم.

شاید سحر گذشته و من مانده بی‌خیال:

بینایی‌ام مگر شده از چشمِ روشنم.

 

 

۱۳۲۸



مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,
شعر "احساس" احمد شاملو

سه دختر از جلوخانِ سرایی کهنه سیبی سُرخ پیشِ پایم افکندند

رخانم زرد شد امّا نگفتم هیچ

فقط آشفته شد یک دَم صدای پای سنگینم به روی فرشِ سختِ سنگ.

 

دو دختر از دریچه لاله عباسیِ گیسوهایشان را در قدم‌های من افکندند

 

لبم لرزید اما گفتنی‌ها بر زبانم ماند

فقط از زخمِ دندانی که بر لب‌ها فشردم، ماند بر پیراهنِ من لکه‌یی نارنگ...

 

 

به خانه آمدم از راه، پا پُرآبله دل تنگ و خالی دست

به روی بسترِ بی‌عشقِ خویش افتادم، از اندوهِ گنگی مست

 

شبِ اندیشناکِ خسته، از راهِ درازش می‌گذشت آرام.

کلاغی بر چناری دور، در مهتاب زد فریاد.

در این هنگام

نسیمِ صبحگاهِ سرد، بر درگاهِ خانه پرده را جنباند.

در آن خاموشِ رؤیایی چنان پنداشتم کز شوق، روی پرده، قلبِ دخترِ تصویر می‌لرزد.

 

چنان پنداشتم کز شوق، هر دَم با تلاشی شوم و یأس‌آمیز، خود را می‌کشد آرامک آرامک به سوی من...

 

 

دو چشمم خسته بر هم رفت.

سپیده می‌گشود آهسته جعدِ گیسوانِ تاب‌دارِ صبح.

سحر لبخند می‌زد سرد.

 

طلسمِ رنجِ من پوسید

چنین احساس کردم من لبانِ مرده‌یی لب‌های سوزانِ مرا در خواب می‌بوسید...

 

۲۴ آذر ۱۳۳۳



مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,
شعر "تردید" احمد شاملو

او را به رؤیای بخارآلود و گنگِ شام‌گاهی دور، گویا دیده بودم من...

 

لالاییِ گرمِ خطوطِ پیکرش در نعره‌های دوردست و سردِ مه گم بود.

 

لبخندِ بی‌رنگش به موجی خسته می‌مانست؛ در هذیانِ شیرینش ز دردی گنگ می‌زد گوییا لبخند...

 

 

هر ذره چشمی شد وجودم تا نگاهش کردم، از اعماقِ نومیدی صدایش کردم:

 

                                                        «ــ ای پیدای دور از چشم!

«دیری‌ست تا من می‌چشَم رنجابِ تلخِ انتظارت را

«رویای عشقت را، در این گودالِ تاریک، آفتابِ واقعیت کن!»

 

وآن دَم که چشمانش، در آن خاموش، بر چشمانِ من لغزید

در قعرِ تردید این‌چنین با خویشتن گفتم:

 

«ــ آیا نگاهش پاسخِ پُرآفتابِ خواهشِ تاریکِ قلبِ یأس‌بارم نیست؟

«آیا نگاهِ او همان موسیقی گرمی که من احساسِ آن را در هزاران خواهشِ پُردرد دارم، نیست؟

«نه!

«من نقشِ خامِ آرزوهای نهان را در نگاهم می‌دهم تصویر!»

 

آن‌گاه نومید، از فروتر جای قلبِ یأس‌بارِ خویش کردم بانگ باز از دور:

                                       «ــ ای پیدای دور از چشم!...»

 

او، لب ز لب بگشود و چیزی گفت پاسخ را

اما صدایش با صدای عشق‌های دورِ از کف رفته می‌مانست...

 

لالایی گرمِ خطوطِ پیکرش، از تاروپودِ محوِ مه پوشید پیراهن.

گویا به رؤیای بخارآلود و گنگِ شامگاهی دور او را دیده بودم من...

 

۲۳ آذر ۱۳۳۳




مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,
شعر "انتظار" احمد شاملو

از دریچه

با دلِ خسته، لبِ بسته، نگاهِ سرد

می‌کنم از چشمِ خواب‌آلوده‌ی خود

                                         صبحدم

                                                 بیرون

                                                       نگاهی:

 

در مه آلوده هوای خیسِ غم‌آور

پاره‌پاره رشته‌های نقره در تسبیحِ گوهر...

در اجاقِ باد، آن افسرده‌دل آذر

کاندک‌اندک برگ‌های بیشه‌های سبز را بی‌شعله می‌سوزد...

 

من در این‌جا مانده‌ام خاموش

                                   بر جا ایستاده

                                                   سرد

 

 

جاده خالی

زیرِ باران!

 

۱۳۲۸



مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,
شعر "غبار" احمد شاملو

از غریوِ دیوِ توفانم هراس

وز خروشِ تُندرم اندوه نیست،

مرگِ مسکین را نمی‌گیرم به هیچ.

 

استوارم چون درختی پابه‌جای

پیچکِ بی‌خانمانی را بگوی

بی‌ثمر با دست و پای من مپیچ.

 

مادرِ غم نیست بی‌چیزی مرا:

عنبر است او، سال‌ها افروخته در مجمرم

 

نیست از بدگوییِ نامهربانانم غمی:

رفته مدت‌ها که من زین یاوه‌گویی‌ها کَرَم!

 

 

لیک از دریا چو مرغان پَرکشند

روی پل‌ها، بام‌ها، مرداب‌ها ــ

پابرهنه می‌دوم دنبالِشان.

وقت کان سوی افق پنهان شوند

بازمی‌گردم به کومه پا کشان،

حلقه می‌بندد به چشمان اشکِ من

گرچه در سختی به‌سانِ آهنم...

 

یا اگر در کنجِ تنهایی مرا

مرغکِ شب ناله‌یی بردارد از اقصای شب،

اندُهی واهی مرا

می‌کشد در بر، چنان پیراهنم.

 

 

همچنان کز گردشِ انگشت‌ها بر پرده‌ها

وز طنینِ دل‌کشِ ناقوس

وز سکوتِ زنگ‌دارِ دشت‌ها

وز اذانِ ناشکیبای خروس

وز عبورِ مه ز روی بیشه‌ها

وز خروشِ زاغ‌ها

وز غروبِ برف‌پوش ــ

اشک می‌ریزد دلم...

 

گرچه بر غوغای توفان‌ها کَرَم

وز هجومِ بادها باکیم نیست،

گرچه چون پولاد سرسختم به رزم

یا خود از پولاد شد ایمانِ من ــ

گر بخواند مرغی از اقصای شب

اشکِ رقت ریزد از چشمانِ من.

 

۱۳۲۸ 



مرتبط با: شعر/احمد شاملو ,

تعداد کل صفحات: 138